![]() |
![]() |
![]() | |
![]() |
![]() |
|
| |
![]() |
![]() |
|
| |
![]() |
![]() |
+ نوشته شده توسط نیوشا در جمعه 1385/06/31 و ساعت
0:12 |
+ نوشته شده توسط نیوشا در چهارشنبه 1385/06/01 و ساعت
21:50 |
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گِلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي
ريل ريزش كرده بود ..ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت ..ريزعلي
سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد ..ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد ..كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند
سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده
هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او
از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل
است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد
+ نوشته شده توسط نیوشا در پنجشنبه 1385/05/19 و ساعت
22:23 |
سالی رو پشت سر گذاشتیم ... یک سال دیگه ... سیصدو شصت و پنج روز دیگه و یا پونصد و بیست و پنج هزارو ششصد دقیقه ... واقعا" سال رو چه طوری اندازه می گیریم؟ ... میلادی یا شمسی؟ ... با دقیقه هاش ... با روزها و شبهاش ... در هر طلوع و یا با هر غروب ... با سانتی متر یا اینچ ... با کیلومتر و یا مایل ... با دقیقه های شادی و یا غم ... به هر صورت یه سال از عمرمون گذشت ، یک سال اززندگی منو تو ...
پونصد و بیست و پنج هزار و ششصد دقیقه که هرگز بر نمی گرده و شاید هرروز دیگه تو حسرت هر دقیقه ی اون باشیم، دقیقه و ثانیه ها و لحظه هایی که می تونستیم در کنار عشقمون سپری کنیم ولی به خاکروبه ی زمان سپردیم.
یعنی عشق هم اندازه داره؟ ... آیا عشق رو میشه با ضربان تند قلب خودمون که هربار به معشوق می رسیم اندازه بگیریم؟آیا عشق رو میشه با لبخندای اون ... با دلهره از جدایی، حتی برا چند دقیقه هم که شده ... با روزای آفتابی و آبی در کنارش ... با بدر کردن سرما تو آغوشش ... با حرارت نفسها، با گرمی دستا ... با هر نگاه اندازه گرفت ؟ ولی نه ... عشق اندازه نمی شناسه، چون برا عاشقی که عشقش کنارشه هر ماه مثل یه روز و هر روز مثل یه دقیقه هستش و برا اون عاشقی که عشقش کنارش نیست، هر ثانیه مثل یه دماه میگذره. راز عشق اینه که عشق مثل هدیه ای می مونه که با عرضه کردنش رشد می کنه ...
عشق رو به اون کسی بده که شعلش رو تو وجودت روشن کرده ....
عشق رو به اون کسی منتقل کن که در روح و روانش عشق کم نور شده و اگه عاشقی، عشق رو هر طوری که می تونی به دنیا نشون بده و فراموش نکن که عشق رو تو انتخاب نکردی و این عشق هستش که تئ رئ انتخاب می کنه. و تنها کاری که تو می تونی بکنی پذیرش اونهاونم با آغوشی باز و وقتی که عشق رو پیدا کردی سعی کن تا اونو به دیگران هم منتقل کنی، به اون که لیاقت نگهداریش رو داشته باشه
ااگه عاشق کسی شدی که عاشق تو نبود غم رو هیچ وقت به دلت راه نده، چرا که تو پناهکار نیستی و اشکالی هم در تو نیست، این عشق هستش که تصمیم گرفته تا تو قلب اون جا نگیرهو اگه کسی عاشق تو شد که تو عشقی نسبت بهش نداشتی به خودت افتخار کن که عشق در خونت رو زده ولی تو نمی تونی جواب این هدیه رو مثل خودش بدی. عشق زمان خودش رو داره ... فصل خودش و دلیل خودش برای اومدن و رفتن، عشق همیشه مرموز بوده و خواهد بود >>>> خوشحال باش حتی اگه برا یه دقیقه هم که شده در خونه ی تو اومده.
اصلا" مگه میشه بدون عشق زندگی کرد؟ ... مگه میشه بدون تو بود؟... واقعا" بدون تو دنیا چه رنگی می تونه باشه؟ اصلا" دلم نمی خواد بدونم . می دونی چرا ؟ چون بدون تو بارون میاد ... بدون تو چمن می روید ... غنچه ها گل میشن ... بچه ها بازی می کنن ... رشد می کنن و بزرگ میشن ... ستاره ها برق می زنن ... پرنده ها پرواز می کنن ... بدون تو خورشید طلوع می کنه ...
اما... اما... اما...اما... بدون تو من میمیرم.... بی تو هرگززززززززززززززززززز دوستت دارمممممممممممممممممممممممممم + نوشته شده توسط نیوشا در دوشنبه 1385/03/01 و ساعت
14:17 |
زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود و فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت: بیاید بازی کنیم مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: اره قبوله من چشم می زارم!
![]() چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول
کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک...دو...سه!
همه به دنبال جایی بودند تا قایم شوند.
نظافت خودش را به شاخه ها اویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد.
اصالت به میان ابرها رفت و هوس به مرکز زمین به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کویر
خواهد رفت به اعماق دریا رفت! طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت
داخل یک چاه عمیق.
ارام ارام همه قایم شدند و دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادوسه... هفتادوچهار!
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق
خیلی سخت است. دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد که عشق رفت
وسط یک دسته گل رز وارام نشست.دیوانگی فریاد زد دارم میام.....
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعد هم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی
دیگه خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و ارام در گوش او گفت :
عشق در ان سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و ان را با تمام قدرت به داخل?
گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بیرون امد دستهایش را جلوی صورتش
گرفته بود واز بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمنگی گفت:
حالا من چکار کنم ؟ چگونه می توانم جبران کنم ؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من تو دیکه نمیتونی کاری کنی فقط ازت خواهش می کنم
از این به بعد یار من باشی.
همه
جا همراهم باش تا راه را گم نکنم . واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه
یکدیگر به احساس تمام ادم های عاشق سرک می کشند
+ نوشته شده توسط نیوشا در سه شنبه 1385/01/22 و ساعت
4:6 |
|
||||||||||||||||||